حوزه علمیه بناب - بازگشت به بناب
امروز 31 ارديبهشت ماه ، 1397
 


جستجو



پیوندها




 
بازگشت به بناب




صفحه: 1/2

بازگشت به بناب


مدرسه ولی عصر قدیم بناب 


پدرم در سال 1365 به رحمت خدا رفت. مردم بناب به همراه برادر عزيزم حاج شيخ مصطفى و برخى از علماى بناب جلسه‏اى تشكيل دادند تا مرا به بناب دعوت كنند. من هم براى مجلس ترحيم پدرم به بناب رفته بودم. مردم علمايى مثل مرحوم آقاى اعلايى و آقاى آتش‏زر و آقاى جابرى را واسطه كردند و از من خواستند كه در همانجا بمانم تا بعد از وفات پدرم در توسعه حوزه علميه بناب تأثير‌گذار باشم. در آن جلسه ( كه براى دعوت از بنده تشكيل شده بود) يك نفر بلند شد و گفت:  اين طور دعوت معنا ندارد. اگر ايشان به بناب بيايد، براى او خانه‏اى مى‏خريد يا نه؟

 من گفتم: من در تهران خانه دارم، اگر بنا باشد بيايم، خانه تهران را مى‏فروشم و در بناب مى‏خرم امّا آمدنم را نمى‏دانم ؛ هنوز مصمّم نيستم.

بالاخره به تهران برگشتم و حدود يك ماه در تهران ماندم و اين مدت را با ترديد و دودلى سپرى كردم؛ حتى برخى از طلبه‏ها احساس كرده بودند كه رنج مى‏كشم. يك نامه بدون امضايى به دستم رسيد، نفهميدم كدام يك از طلبه‏ها نوشته است. مضمونش اين بود كه فلانى اين دعا را بخوان و اين كار را انجام بده، تا خداوند ـ تبارك و تعالى ـ صلاح و خير را به قلب تو بيندازد. تعجب كردم كه اين نامه را چه كسى نوشته است.

با برخى از اعاظم علماى تهران هم مشورت كردم، گفتند : اگر هم براى تبليغ (نماز جماعت و منبر و...) و هم براى حوزه مى‏روى، برو. امّا اگر فقط براى تبليغ مى‏روى، نه، صلاح نيست كه بروى. گفتم: هر دو هست؛ هم حوزه، هم مردم.

طلبه‏ها با رفتنم به بناب موافق نبودند، آنها مى‏گفتند :  حالا اگر تصميم داريد برويد، چرا بناب؟ بناب شهر كوچكى است؟ اگر مى‏رويد، لااقل يكى از بزرگان طلاب را به نمايندگى اينجا بگذاريد، بى‏سرپرست نباشيم.

 گفتم: نمى‏توانم هم تهران را اداره كنم، هم بناب را.

بالاخره تصميم گرفتم به بناب بروم .هيچ يك از اموال مدرسه‏هاى تهران را (كه خودمان تهيه كرده بوديم) به بناب نياورديم، حتى يك ماشين پيكان را كه برادرم حاج شيخ عبدالحميد با قرض و قسط خريده بود، نياورديم تا اينكه چند سال بعد آقاى مهدوى كنى پيام فرستاد كه فلانى به نام شما يك خودرو در اين مدرسه موجود است، بياييد آن را تحويل بگيريد. ما هم پيكان را آورديم و تعمير كرديم و الان در مدرسه از آن استفاده مى‏شود. البته آن ماشين وقف حوزه نبود و برادرم آن را خريده بود، امّا احتياط اين بود كه براى حوزه بماند.

وقتى از تهران به بناب رفتم ، مدرسه‏ها را به آقاى سيدعلى انگجى سپردم. طلبه‏هاى بزرگ از جمله آقاى حجتى و آقاى فيّاض در تهران ماندند. پنچ شش نفر هم با من به بناب آمدند مثل آقايان سيد محمد صالحى، حسين شفيعي ‏زاده، محمدرضا ملكى و….

از حوزه تهران جز عكس شهيدان و چند طلبه ، چيز ديگرى نياوردم. از عكس‌ها نمى‏توانستم دل بكنم. در تهران، اتاقى داشتم، عكس‌ها را به رديف جلوى خودم گذاشته بودم، به هر طرف نگاه مى‏كردم، عكس‌ها را مى‏ديدم و از هر يك، خاطره‏اى برايم زنده مى‏شد و گاهى ناراحت شده و [مى‏گريستم].

برادرانم با من شوخى مى‏كردند و مى‏گفتند : شيخ مجيد طلبه‏ها را يك به يك مى‏بَرَد و شهيدشان مى‏كند، بعد عكسشان را مقابلش قرار داده و مى‏گريد. بنده خدا از اوّل اينها را شهيد نمى‏كردى؟!

يك روز به من گفتند : مجيد داداش، اين طورى نمى‏شود .اين عكس‌ها خاطرات تو را زنده مى‏كند و زياد ناراحت مى‏شوى، اينها را جمع كن و جلوى چشمانت نگذار و...

در اين نقل و انتقالات خانواده‏ام را از بس جابه‌جا كرده بودم خسته شده بودند ، در اين مورد مى‏گفتند : كه ما تازه با تهران مأنوس شده‏ايم!

در اين جابه‌جا شدن‏ها ، مدّت‏ها تنها مى‏ماندم. در بناب هم مدّت‏هاى مديدى در خانه آقاى حاج شيخ مصطفى تنها ماندم. گاهى ماه‌ها و حتي سال‏ها بدون خانواده‏ام زندگى كرده‏ام. در قم چند سال ، تنها بودم و خانواده‏ام پيش پدرم بودند. در تهران هم نزديك به يك سال ، خانواده‏ام همراهم نبود. آن موقع خانواده‏ام در تبريز در يك خانهٔ تازه ساختِ ناقصى در همسايگى منزل برادرم حاج شيخ جواد ، سكونت داشتند. ايشان تازه با آنجا مأنوس شده بودند، كه قرار شد به تهران بيايند و من آنها را به سختى از تبريز به تهران آوردم.

در سال 1342 كه پدرم از طرف ساواك به تبريز تبعيد شده بود و من براى پر كردن جاى ايشان به بناب آمده بودم، نيز به تنهايى در منزل مى‏ماندم. اينها را مى‏گويم تا براى برخى از دوستان و برادران درسى باشد.

 وضعيت حوزه بناب

حوزه بناب ، حدود ۴۰ ـ ۴۵ طلبه داشت. قبلاهرگاه كه به حوزه بناب سر مى‏زدم، طلبه‏ها دورم جمع مى‏شدند و احساس شادماني مي‌كردند. من هم با دعاى توسل يا درس اخلاقى، به ابراز لطفشان پاسخ مى‏گفتم؛ امّا بعد از آمدن رسمى به بناب، چون ديدند خيلى جدّى هستم؛ لذا آن گونه كه بايد به برنامه‏ها تن نمى‏دادند و برنامه درسى مرا تحويل نمى‏گرفتند. براى درس اخلاق و دعا و... شور و حال نشان مى‏دادند و با حال و هواى خاصى جمع مى‏شدند؛ امّا براى امور درسى و علمى چندان رغبت نشان نمى‏دادند به قول آن بنده خدا : هر چقدر بخواهى مى‏گريم، امّا از من...

 تا اينكه بعد از مدتى كارها سامان يافت و از سال بعد، طلبه‏هاى جديد جذب شد و پذيرش طلاب مبتدى تا حدودى گزينشى گرديد. سال 1367 براى حوزه سال خوبى بود چرا كه در آن سال مدرسه ، يك حالت نو و تازه‏اى پيدا كرد. حدود ۲۵ـ ۳۰ نفراز جوانان خوب، از شهرهاى مختلف استان مثل تبريز، اروميه، ماكو، ميانه و... جذب شدند و همين باعث شد كه حوزه از حالت بومى بودن در آيد و توسعه نسبى پيدا كند.




صفحه بعدی (2/2) صفحه بعدی