حوزه علمیه بناب - اعزام طلبه ها به جبهه
امروز 31 ارديبهشت ماه ، 1397
 


جستجو



پیوندها




 
اعزام طلبه ها به جبهه




اعزام طلبه‌ها به جبهه


اعزام به جبهه


زماني كه جنگ تازه شروع شده بود ، هنوز چند ماهي نگذشته بود كه اعزامي از تبريز صورت گرفت . بنا شد از علما و طلاب و فضلاي داوطلب ، ثبت نام كرده و به جبهه ها اعزام شوند. سرپرستي اين كار هم با حاج شيخ عبد الحميد بود . بيشتر طلبه هاي ما ثبت نام كردند . هنوز بسيج تشكيل نشده بود . آن زمان در مدرسه ششگلان بوديم . ايام امامت جمعه شهيد مدني بود. از جمله طلاب ما آقايان سپهري ، قاسم پور ، مطهري ، نوبري ، عبدالله زاده و … در آن مقطع براي رفتن به جبهه نام نويسي كرده بودند. بنده هم خيلي دوست داشتم با آنها بروم ، اما نشد . علاوه براين طلاب ، برخي از علماي تبريز طلاب شهرستان هاي اطراف (مثل شبستر و (… حضور داشتند. در چهار راه آبرسان يك ساختمان دوازده طبقه اي وجود داشت كه از آن به عنوان دفتر تبليغات استفاده مي شد . در همان جا با كساني كه به جبهه مي رفتند ، وداع كرديم.

من خيلي ناراحت ، به مدرسه برگشتم . شوخي نبود آنها را به جبهه مي فرستاديم . به مشهد يا سفر ديگري نمي رفتند ؛ خيلي تازگي داشت.

اما در پادگان امام حسين (ع)  يا در جاي ديگري ، نگذاشته بودند آنان به جبهه بروند. با اينكه آموزش هاي نظامي خيلي سختي به آن ها داده بودند ، ولي اشكال تراشي كرده و احياناً حرف هاي زشتي به آنها گفته بودند كه مي رويد و آن جا كشته مي شويد و !…

  جبهه   

آنان هم راضي نبودند كه برگردند ، لذا تصميم گرفته بودند به محضر امام بروند تا كسب تكليف كنند. به همين منظور برادرم از امام وقت گرفت تا علما و طلاب تبريز هم ايشان را زيارت كنند و هم كسب تكليف نمايند. برادرم مي گفت :

امام خسته بود و من دست امام را گرفته بودم ، طلبه ها مي آمدند و دست امام را مي بوسيدند . خيلي صحنه جالبي بود . همه به صف ايستاده بودند تا به شرف دست بوسي امام نايل شوند . گاهي هم برخي تقلب مي كردند و دوباره به صف مي ايستادند و… .

آن ديدار خيلي براي آنها خوشايند بود . امام از آنان خوشش آمده بود و در مورد جبهه هم فرموده بود : « حالا كه مسؤلان صلاح نمي دانند ، شما هم بهتر است نرويد » .

بالاخره به جبهه نرفتند و به تبريز برگشتند  تا اينكه عمليات فتح المبين فرا رسيد ( اواخر سال 60، يا اوايل 61 ) . طلبه ها خيلي علاقه‌مند بودند كه اعزام شوند. آن موقع آقاي چيت چيان فرمانده سپاه تبريز بود . بنا شد يك اعزام گروهي داشته باشيم . شايد اولين و آخرين اعزام گروهي بود كه انجام شد. حدود 60  ، 70  نفر طلبه هاي ما بودند و 60  ، 70  نفر هم از سپاه تبريز . در طول سفر صداي ناله و مناجات و گريه و … بلند بود.

خيلي خاطره عجيبي بود . در كتاب ها ، دربارهٔ جهاد و شهادت خوانده بوديم ؛ اما نديده بوديم و لذا برايمان خيلي عجيب بود.

وقتي به اهواز رسيديم ، از قطار پياده شديم . من طلبه‌ها را كناري جمع كردم و گفتم : با شما سخني دارم . فرمايش هاي امام زين العابدين (ع) را به آنها گوشزد نموده و گفتم :

مي‌دانيد اينجا كجاست ؟ اينجا محلي است كه جوانان ما در آن شهيد شده اند ! جايي است كه عزيزان ما در خونشان غلتيده اند و ….

بنا شد ما را به سوسنگرد ببرند . اولين بار بود كه سرزمين جهاد را مي ديدم . دشمن تازه منطقه را تخليه كرده بود . عمليات فتح المبين شروع شده بود . اين عمليات چند مرحله اي بود . هنوز خرمشهر در دست دشمن بود . دشت آزادگان صفاي خاصي داشت ، در آنجا روستاهايي بود كه مي گفتند : زن و مرد اين روستاها با چوب و چماق در مقابل دشمن مقاومت كرده‌اند.

از جمله خاطراتي كه هرگز فراموش نمي كنم ،ايستگاه هاي صلواتي بود . براي اولين بار مي ديدم كه ايستگاه هايي براي پذيرايي از رزمندگان در بين راه ها ايجاد شده است . در اين چادرها بدون هيچ توقع و چشم داشتي پذيرايي مي كردند . همين كه رسيديم صبحانه آوردند و يك نفر با شور خاصي و با صداي بلند گفت : براي سلامتي روحانيت مبارز صلوات .

  جبهه نبرد حق علیه باطل   

گويي آنجا بهشت بود . من خيلي تعجب مي كردم ! خدايا اينها مرا نمي شناختند ؛ اما محبت و ارادت خاصي نشان مي دادند . البته درست بود كه ما را نمي شناختند ؛ ولي عمامه را مي‌شناختند . عمامه ؛ يعني جهاد ، يعني پيشرو رزمندگان .

بعد از مدتي به سوسنگرد رسيديم همه جا ويران شده بود . مدرسه ها ، خانه ها ، مسجد ها و . . . هيچ كس به جز رزمندگان و لشكريان سپاه حق آنجا نبود .

دوست داشتم جايي باشم كه به جبهه بيشتر شبيه باشد . بنابراين رفتيم به طرف اهواز و از آنجا به طرف جاده آبادان حركت كرديم. حصر آبادان شكسته شده بود ؛ ولي هنوز خرمشهر آزاد نشده بود . از دور كه چادرهاي رزمندگان را ديدم ، دلم پر كشيد . هوا خيلي گرم و نزديك ظهر بود ، ولي لذت روحي و معنوي چنان بود كه گرمي هوا را حس نمي كردم .

يك روز ديدم برادرم ، حاج شيخ عبدالحميد به جبهه آمده است . آن زمان رئيس كل كميته هاي آذربايجان‌شرقي بود . همديگر را در آنجا ديديم، من از ديدن او خوشحال شدم ، او هم از ديدن من شادمان بود .

اين اولين جبهه بنده بود كه از تبريز عازم شده بودم . در تهران هم اعزام داشتيم . در هر عمليات يا عيد نوروز، براي جبهه دلم تنگ مي شد . نوعاً مي گفتم : مي روم جبهه كنار بچه ها باشم . بچه هايم آنجا يتيم هستند .

 در بناب هم كه بوديم، اعزام هاي گروهي داشتيم ؛ از جمله در عمليات كربلاي چهار و پنج و عمليات مرصاد ، طلاب به صورت گروهي به جبهه هاي نبرد حق عليه باطل اعزام شدند كه تعداد زيادي از آنها هم به فيض عظيم شهادت نايل آمدند.

 









© کپی رایت توسط حوزه علمیه بناب کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مقالات فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است.

نوشته شده در تاریخ: 14 آذر ماه ، 1388 (2214 مشاهده)

[ بازگشت ]