حوزه علمیه بناب - آشنايي با فعاليت هاي حوزوي استاد
امروز 4 اسفند ماه ، 1396
 


جستجو



پیوندها




 
آشنايي با فعاليت هاي حوزوي استاد




صفحه: 1/3

اولين فعاليت حوزوى حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ عیدالمجید باقری بنابی


حجت الاسلام والمسلمین بنابی


بسم اللَّه الرحمن الرحيم لاحول و لا قوة الاّ باللَّه العلى العظيم

 حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ عبدالمجید باقری بنابی : در مقدمه بايد عرض كنم كه مرحوم ابوى [آيت اللَّه شيخ يوسف باقرى بنابى] در سال 1353 هـ ش به قم مشرف شده بود. ايشان معمولاً در فصل زمستان به همراه والده به قم و مشهدالرضاعليه‏السلام مشرف مى‏شد. آن سال هم طبق سنوات گذشته به قم آمده بود. يادم هست كه يك شب گفت:

 فرزندم! من نمى‏توانم در خانه شما نماز بخوانم، خودم را شرعاً در محذور مى‏بينم!

 البته ايشان معمولاً در حرم نماز مى‏خواند و احياناً نمازهاى مستحبى را در خانه ما مى‏خواند. با اين فرمايش پدر، جا خوردم و عرض كردم: مگر چه شده؟

 گفت: آيا تو در قم به حد لازم تلاش مى‏كنى و به قدر كرايه خانه‏ات درس مى‏خوانى ؟! آيا ماندنت در قم جايز است؟

اين مساله براى من بسيار تلخ جلوه نمود و باعث تعجبم شد؛ چون بنده در يك خانه كلنگى در محله يخچال قاضى كه در انتهاى كوچه واقع شده بود سكونت داشتم. منزل ما سه اطاق داشت. يك اطاق نمناك رو به شمال كه آقاى ميرزا على اكبر سرايى به همراه خانواده‏اش در آن زندگى مى‏كرد و در طرف ديگر دو اطاق تو در توى رو به قبله بود كه من به همراه خانواده‏ام در آن سكونت داشتم. خانه‏اى به تمام معنا كلنگى كه نه آشپزخانه‏اى داشت و نه حمّامى و از كمترين امكانات برخوردار نبود. با اين همه پدرم بر اساس ديانت و تقوايى كه داشت احتياط مى‏كرد و مى‏گفت: من نمى‏توانم اينجا نماز بخوانم!

فرداى آن روز كه ايشان به همراه والده قصد تشرف به مشهد را داشتند، پدرم به من رو كرد و فرمود:

 شما هم به تبريز برو و به حديث « زكاة العلم نشره » جامه عمل بپوشان. تا حال هر چه درس خوانده‏اى بس است.

در حالى كه پدرم اينها را مى‏گفت، ناراحتى شديدى در خودم احساس كردم. اصلاً فكرش را هم نمى‏كردم كه از قم كوچ كنم. امّا چه مى‏شد كرد، امر پدر بود و اطاعت آن واجب؛ لذا على رغم ميل باطنى‏ام به قصد تبريز رخت سفر بستم. همين كه آنها عازم مشهد شدند، ما نيز اثاثيه‏مان را جمع كرده و به وطنمان برگشتيم.

اخوى‏ها در خانه‏اى، در خيابان ارتش كنونى سكونت داشتند كه من نيز به جمع آن‏ها پيوسته بودم. خانه مزبور داراى سه اطاق بود كه در هر يك از آن‏ها يك نفر به همراه خانواده‏اش زندگى مى‏كرد. من هم به همراه خانواده‏ام در كتابخانه كه پشت اطاق پذيرايى بود اسكان يافتم.

در تبريز تا چند روز فعّاليت خاصّى نداشتم. نه مسجدى، نه منبرى، نه تدريسى و... پنج يا ده روز اين گونه گذشت. تا اين كه در يكى از اين روزها اخوى، آقاى حاج شيخ عبدالحميد گفت:

 يكى از اخيار تبريز از شما خواسته كه به فرزندش دروس حوزوى تدريس كنى.

از آن به بعد فرزند ايشان هر روز صبح براى فراگيرى درس به خانه ما مى‏آمد و بدين ترتيب منزل ما تبديل به مَدرس شد.

بعد از مدتى سه نفر خانم كه با هم خواهر بودند، پيام فرستادند كه مى‏خواهند پيش بنده دروس حوزوى بخوانند. پذيرفتن اين پيشنهاد براى من كه نسبت به خانم‏ها فوق العاده مقيد و خجالتى بودم، سخت بود،اما بالاخره اين پيشنهاد را پذيرفتم.

به هر حال در آن زمان دو حوزه كوچك داشتم : يكى حوزه برادران كه يك طلبه داشت، و ديگرى حوزه خواهران كه سه نفر بودند!

در كلاس خواهران، من رو به روى آن‏ها نمى‏نشستم بلكه مانند پيش نماز رو به قبله مى‏نشستم و آنها هم پشت سر من قرار مى‏گرفتند. با اينكه خيلى رو در بايستى داشتم، امّا از آنها درس مى‏پرسيدم. البته اگرچه نامشان را ياد گرفته بودم، اما آنها را به اسم، صدا نمى‏كردم، بلكه با واژه‏هاى «اولى»، «وسطى» و «آخرى» مورد خطاب قرار مى‏دادم.

بعد از مدتى كلاسى كه با آن برادر داشتيم متوقف شد و روزى رسيد كه به بنده پيشنهاد كردند كه در مدرسه طالبيه تبريز تدريس كنم. من در آن مدرسه، درس‏هايى از قبيل سيوطى، مغنى، حاشيه و معالم را تدريس مى‏كردم. البته گاهى نيز محل كلاس‏ها مسجد كوچكى بود كه مرحوم آيت اللَّه مولانا در آن اقامه نماز مى‏كرد، و در آخر بازار صفى قرار داشت.

اين ارتباط موجب شد كه من وضع طلبه‏ها را از نزديك لمس كنم. متاسفانه به غير از عده كمى كه واقعاً به درس و مسائل اخلاقى اهميت مى‏دادند، بسيارى از آن‏ها از لحاظ علمى، اخلاقى، اجتماعى و مالى وضع اسفناكى داشتند. به همين جهت من به طلابى كه در درسم حاضر مى‏شدند توصيه‏هاى اخلاقى مى‏كردم و آداب و رسوم طلبگى را يادآور مى‏شدم.




صفحه بعدی (2/3) صفحه بعدی