حوزه علمیه بناب - مدرسه محله شتربان تبريز
امروز 23 مرداد ماه ، 1397
 


جستجو



پیوندها




 
مدرسه محله شتربان تبريز




مدرسه محله شتربان


برنامه هاي تازه


عده اي از طلاب باقي مانده در نظر داشتند به قم بروند. آنان نمى‏توانستند بين ساير طلاب بمانند و از طرف متصدى مدرسه و حتى اوقاف و ساواك در اذيت بودند! اين بود كه از ما درخواست كردند براى آنها مدرسه مستقلى تدارك ببينيم و در غير اين صورت به قم مشرف بشوند.


به همين منظور برادرم حدود ده تن از بازاريان تبريز را به منزل شخصى خود دعوت كرد تا با كمك ايشان ، محلى به عنوان مدرسه خريدارى شود، به فضل و عون پروردگار و با كمك و مساعدت آنها خانه‏اى در محله شتربان تبريز - خيابان شمس تبريزى - خريدارى كرديم. اين خانه از آنِ يك تاجر تهرانى ، به نام انصارين بود كه به قيمت سيصدهزار تومان خريدارى شد و هر يك از آن تجار محترم ، حدود سى هزار تومان براى خريد آن مساعدت كردند.


برخى اشكال مى‏كردند كه چرا يكى از مدارس تبريز (مثل صادقيه، حسن پادشاه و....) را براى اين كار انتخاب نمى‏كنيد؟ ولى آنها نمى‏دانستند كه اولاً اوقاف خيلى اذيت مى‏كرد، خصوصاً كه رئيس اوقافِ آن زمان آدم خبيث و پست فطرتى بود. ثانياً خود آن مدارس متصديانى داشتند و نمى‏شد آنها را كنار گذاشت و....


به هر حال توسط چند نفر طلبه‏اى كه مانده بود، عده ديگرى را از بين طلاب ـ البته اين دفعه با امتحان درسى ـ گزينش كرديم و در مجموع تعداد طلبه‏ها تقريباً بيست نفر شد.


خانه‏اى كه خريدارى شده بود ايرادهايى داشت. قسمتى از آن نيمه خرابه بود و نياز به تعمير داشت. با اينكه فصل سرما و هوا كاملاً برفى بود؛ امّا تعميراتى را در آن انجام داديم و بعد از حدود دو ماه مدرسه آماده شد. من خدا خدا مى‏كردم كه مدرسه زود آماده بشود. از اين روى قبل از اينكه گچ‏هاى ديوارها خشك بشود، طلبه‏ها را در مدرسه اسكان داديم.


مدرسه حياط بسيار زيبايى داشت كه در فصل تابستان ، درختان ميوه با ميوه‏هاى‏تر و تازه به زيبايى آن مى‏افزود. در هر اتاق سه ـ چهار نفر يا بيشتر را جاى داديم. حجره‏ها مقدارى نمور بود ؛ ولى چاره‏اى نداشتيم. طلبه‏ها نيز با همه اين كمبودها ،اظهار خرسندى مى‏كردند.


امّا اوقاف و ساواك خيلي اذيت مى‏كردند ؛ به خصوص كه در راس امور مدرسه شخصيتي همانند آقاي حاج شيخ عبدالحميد بنابي بود. ايشان هم از لحاظ موقعيت اجتماعي داراي امتيازاتي بود و هم اينكه از حيث سياسي فعاليت ها و خطابه هاي جذاب . اين عالم مجاهد و شجاع ، نقش موثري در آگاهي مردم داشت و براي دستگاه ستمشاهي شكننده بود.  


رييس اوقاف روزى به مدرسه آمد و گفت : اگر روى يك كتاب يا چيز ديگر ، حرف «ق» را (كه علامت وقفى بودن است) ببينم، آن را توقيف و مصادره خواهم كرد! ما هم از ترس اين كه مزاحم كارمان نشوند ، نه تنها حرف «ق» كه حرف «ف» را هم روى چيزى نمى‏نوشتيم!!


يك روز هم رئيس ساواك به دفتر مدرسه آمد و مدرسه را بازرسى كرد كه مبادا فعاليت سياسى داشته باشيم. رييس ساواك شخصى به نام ليقوانى بود ؛ امّا به گمانم رييس اوقاف از او هم خبيث‏تر بود.


برنامه هاي مدرسه 


برنامه‏هاى متنوعى براى طلبه‏ها در نظر گرفته بوديم. در كنار دروس متداول حوزوى، درس زبان انگليسى گذاشته بوديم. يك معلم زبان پيدا كرده بوديم كه در مسجد قانلى ، به طلبه‏ها زبان تدريس مى‏كرد؛ امّا وقتى طلبه‏ها از مدرسه بيرون مى‏رفتند، بچه‏هاى كوچه، آنها را به دليل همين كلاس مسخره مى‏كردند.


از جمله برنامه‏هاى متنوع ديگر، اردوهاى نيم روزه بود. هر چند وقت يك بار طلبه‌‌‌‏ها را به جاهاى سرسبز و خرّم در خارج از شهر مى‏برديم. برخى فوتبال بازى مى‏كردند و من با اينكه از توپ بازى خيلى خوشم نمى‏آمد ؛ امّا چون مى‏ديدم بچه‏ها علاقه‌مند هستند حرفى نمى‏زدم. برخي نيز در اردوها قرآن حفظ مى‏كردند و عده‏اى هم به كارهاى ديگر مشغول مى‏شدند.


برنامه‏هايى مثل كلاس زبان و برگزارى اردو و نظم حاكم بر مدرسه بسيار مفيد بودند و اين موجب شد برخى از حوزويان ما را روشنفكر قلمداد كنند. برخى از نظم بدشان مى‏آمد. حرفشان هم اين بود كه : طلبه را با نظم و قيد و بند چه كار؟! از طرفى هم، اعضاى دارالتبليغ ما را تخطئه مى‏كردند و مى‏گفتند: بنابى در مقابل آقاى شريعتمدارى دكّان باز كرده است!!


البته ما چنين قصدى نداشتيم و فقط مستقل كار مى‏كرديم. از يك طرف هم برخى از مومنان ساده‌انديش اعتراض مى‏كردند : زبان به چه درد طلبه مى‏خورد؛ گروه ديگرى هم از روى رقابت مى‏گفتند: مگر اينها مرجع تقليد هستند كه شهريه مى‏دهند؟!


در اينجا لازم است از آيت اللَّه شهيد قاضى (ره) ياد كنم. ايشان ما را بسيار تشويق مى‏كرد ؛ حتى فرزندش آقا سيد محمدتقى را به مدرسه فرستاد تا جزو طلبه‏هاى ما بشود.


از بزرگان ديگر هم فقيه مجاهد آيت اللَّه مرحوم سيدحسن انگجى‏ (ره) از ما حمايت مى‏كرد. در آن ايام ايشان در بستر بيمارى بود. نمى‏دانم خداوند به دل اين پير مرد چه الهامى كرده بود كه به ما ،عنايت و توجه خاصى داشت. با اينكه قبلاً ارتباط زيادى با ايشان نداشتيم، ولى معظم‌له به ما خيلى لطف مي كرد. گاهى سه تا چهار هزار تومان به مدرسه پول مى‏فرستاد كه براى شهريه يك ماه مدرسه كافى بود. ايشان از علماى جا افتاده و مورد اعتماد تبريز بود. آيت‌اللَّه سيد احمد خسروشاهى در مورد او مى‏فرمود: اگر آيت الله سيد حسن انگجى افقه علماى تبريز نباشد، اعدل ايشان است.


بعدها كه كارهاى مدرسه سر و سامانى يافت، برخى پيش آيت اللَّه خسروشاهى حرف‏هايى عليه ما زده بودند، امّا ايشان فرموده بود: كارى كه در راسش شيخ عبدالحميد باشد، كار غلطى نخواهد بود.


جالب اينكه در مورد مرجعيت نظر ما با نظر او فرق مى‏كرد: ما آيت اللَّه حكيم را معرفى مى‏كرديم ؛ ولى ايشان مرجع ديگرى را اعلم مى‏دانست.


از جمله نكات قابل ذكر اينكه ما برخى از علما را به عنوان استاد دعوت كرديم ، تا در مدرسه جديد تدريس كنند؛ امّا ايشان با ملاحظه جوّ نيامدند. البته جناب  حجت الاسلام و المسلمين ميرزا طه رضايى از همان آغاز خواسته ما را پذيرفت و آمد. با اينكه از اساتيد موفق طا‌ لبيّه بود و با آنها هماهنگي زيادي داشت، امّا لطف نموده و دعوت ما را اجابت كرد.


از ديگر اساتيد مدرسه مرحوم حجت الاسلام و المسلمين آقاميرزا احمد باغميشه‏اى معروف به حاج ميرزا آغا بود. ايشان شرحى هم بر نهج‌البلاغه نوشته است. وي در ادبيات قوي بود ، ولى برخى از طلبه‏ها ظرفيت پذيرش حرف‏هاى او را نداشتند! او زمانى مقسّم شهريه آيت اللَّه خويى ‏ (ره) بود و بعد از آن مقسّم شهريه حضرت امام‏ (ره) شد.


بعد از مدتى عالم بزرگوار حجت الاسلام و المسلمين حاج ميرزا على آقا قزلجه‏اى هم كه در همسايگى مدرسه بود ، دعوت ما را براى تدريس در حوزه اجابت فرمود.


چند ماه بعد عالم جليل القدر مرحوم آيت الله حاج ميرزا على اكبر محدّث‏ (ره)  با حضورشان در عرصه تدريس ، هم طلبه‏ها را بهره‏مند فرمود و هم ما را تشويق كرد. انصافاً ايشان عالمي بزرگوار و در بين علما و خواص مورد اعتماد بود. بسيار متواضع و اهل معاشرت بود؛ طورى كه با طلبه‏هاى مدرسه برادر گونه رفتار مى‏كرد. خوشى‏هاى ايشان در هم‏مجلس شدنش با طلاب و در اردوها بيشتر جلوه مى‏نمود. واقعاً چه فرد با صفايى بود!


همكارى اين بزرگواران در ابتداى كار، به عنوان تدريس يا... ـ با توجه به فشارهاى دوست و دشمن، ساواك، اوقاف و …ـ  كار ساده و آسانى نبود. از هر طرف به ما حمله مى‏كردند. تشويق و تحسين خيلى كم بود. حتى گاهى چنان با مشكلات رو به رو مى‏شديم كه من با خود مى‏گفتم : كاش اين كار را شروع نكرده بوديم!


در نيمه شعبان سال 54 يا 55 ، اولين برنامه عمامه گذارى برگزار و خاطرات خوشى ايجاد شد. در آن مراسم گروه سرود مدرسه،سرود زيبايي اجرا كردند كه در زمان ظلمت ستم‌شاهى، بوى ضد طاغوت و ضد شاهنشاهى مى‏داد. در آن مراسم پنج يا شش تن ـ از جمله جناب آقاى خيريان ـ معمّم شدند. علماي تبريز واكنش خوبى نشان دادند. برخى مانند آقاي قزلجه‏اى فرزندشان را به حوزه فرستادند. برخى نيز به جوانانى كه مى‏خواستند به حوزه بروند ، مدرسه ولي عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف را معرفى مى‏كردند. آيت اللَّه خسروشاهى (ره) هم يك تقسيمى فرستادند.


حوزه برادران


 حوزه برادران ، از نظر كميت و كيفيت در حال پيشرفت بود؛ امّا طلبه‏هاى ما گاهى مورد آزار و اذيت ديگران واقع مى‏شدند. به عنوان نمونه مسئولان حكومتى براى دادن مدرك معافيت تحصيلي ، به طلبه‏هاى مدرسه، اشكال تراشى و سخت‏گيرى مى‏كردند.


با اين همه به لطف خدا پيشرفت خوبى داشتيم. بيشتر علماي بزرگ شهر، نوعاً فرزندانشان را به اين مدرسه مى‏فرستادند ؛ حتى برخى از جوانان را كه مى‏خواستند طلبه شوند، به اين مدرسه راهنمايى مى‏كردند.


هرگز از خاطرم نمى‏رود، جوانى با قيافهٔ خاصى ، به همراه يكى از علماي شهر آمده بود تا طلبه شود. من تعجب كردم و با خود گفتم: شايد از روى احساسات آمده و پس از چند روزى طلبگى را ترك مى‏كند. ولى بالاخره ثابت قدم شد و در طلبگى ماند و الان هم يكى از قضات ممتاز كشور است. همچنين تعدادى از محصلين دبيرستان‏ها كه ظاهر و قيافه‌شان با طلبگى نمى‏ساخت، اوضاع مدرسه جديد را براى تحصيل و تهذيب مناسب ديدند و آمدند و در طلبگى موفق شدند. مى‏خواهم بگويم كه حوزه براى خودش جايگاه خوبي پيدا‌كرده‌بود. ديگر آن ذهنّيت‏ها و يا خاطره‏هاى ناپسند از ذهن‏ها بيرون رفته و فراموش شده بود.


ما با مهمانى رفتن طلبه‏ها به صورت ذلت بار مخالف بوديم و با عنايت الهى اين جور برنامه‏ها را به كلى حذف نموده و به جاى آن برنامه جديدى را اجرا كرديم. بدين صورت كه شب‏هاى جمعه ، طلبه‏ها را جمع كرده و شام مى‏داديم (شام وحدت). در آن زمان اين نوع برنامه‏ها ، تازگى داشت و براى طلبه‏ها خوشايند بود. يك بانى آن زن مؤمنه‏اى بود - خداوند رحمتش كند – كه غذا را در خانه‏اش مى‏پخت و محترمانه با ماشينى به مدرسه مى‏فرستاد. بعد از وفات او، شخص ديگرى بانى شد و اين مراسم شام وحدت ادامه يافت. آن شب‏ها براى طلبه‏ها شب‏هاى انس و خاطره و دل انگيزى بود. آن غذاى گرم و خوش‏عطر و چرب و نرم و مهمتر از آن، دور هم نشستن‏ها صفايى داشت! ما هم از اين وضعيت و از ديدن شادى و خوشحالى طلبه‏ها ، خرسند مى‏شديم و گاهى خودمان نيز سر سفره حاضر مى‏شديم.


 










© کپی رایت توسط حوزه علمیه بناب کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مقالات فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است.

نوشته شده در تاریخ: 14 آذر ماه ، 1388 (2561 مشاهده)

[ بازگشت ]